تبليغاتX
سیرم از این زندگی

سیرم از این زندگی

چشمامو رو دنيا بستم واسه تو بگو من چي کم گذاشتم واسه
تو توبودي تنها آرزوي زندگيم بگو مگه دل به کي بستم غير
تو بگو چرا فاصله ها کم نميشه دلم تو دل تو جا نميشه تو که
دلم منو زدي و شکستي و رفتي بهشت تو چرا جهنم نميشه اگه
جاي منم بودي اين همه بدي ديدي ازکسي که دوستش داري توهم
ديونه ميشدي شوخي که نيست امروز بياي بگي عاشقي و بري
فرداش بياي بگي ديگه خسته شدي يه بار دوبار سه بار ديگه خسته شدم
آخه چقدر بايد تورو من ببخشمت تو که از اول منو عشقمو ميخواستي
چيشده که ميگي ديگه نبينمت  

نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 13:0 توسط nooshi| |
تمنا ميکنم نزار بميرم من محتاجم که دستاتو بگيرم
ديدي عشقت چه زود واست تموم شد تموم عمر من
به پات حروم شد خدا گله دارم از اين زمونه آهاي
نفرين به اين دل ديونه که هرچي ميکم همش از اونه
خدا تنهام نزار اين رسم مونه من التماست ميکنم نگو
که ترکت ميکنم بهش بگين ميميرم ولي رهاش نميکنم
بهش بگين جونمه بهش بگين عمرمه بگين بياد آخه
روزاي آخرمه اين دل بيچاره تاکي بايد بباره آخه ديگه
هيچ پناهي نداره چشام طاقت نداره آروم آروم مي باره
اما ديگه اشکم فايده اي نداره 
نوشته شده در جمعه 30 دی1390ساعت 12:57 توسط nooshi| |
واي از نيمه‏ شبي که بيدار ‏شوم، تو را بخواهم
و خودم را در آغوش ديگري بيابم…
واي…واي…واي

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 13:45 توسط nooshi| |
قول و قرارهايمان جايش امن است
زير پاهاي تو

خزان بنشست و گل با بادها رفت
چه آسان ميشود از يادها رفت

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 13:45 توسط nooshi| |

تو چه داني که پس هر نگه ساده ي من
چه جنوني
چه نيازي
چه غمي است
يا نگاه تو ،که پر از عصمت راز
بر من افتد چه عذاب و ستمي است
دردم اين نيست
ولي…
دردم اين است که من بي تو دگر
از جهان دورم و بي خويشتنم…
تا جنون فاصله اي نيست از اينجا که منم

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 13:43 توسط nooshi| |

براي آن عاشق بيدلي مي نويسم که حرمت اشکهايم را ندانست

چه روزها و شبهايي را که با يادش سپري کردم

مونس و ياور تنهايي هايش شدم
 
براي آن مي نويسم که روزي دلش مهربان بود
 
مي نوسيم تا بداند دل شكستن هنر نيست
 
نه ديگر نگاهم را برايش هديه مي كنم
 
و نه ديگر دم از فاصله ها مي زنم
 
و نه با شعرهايم دلتنگي ها را فرياد مي زنم

مي نويسم  شايد نامهرباني هايش را باورکند

نوشته شده در دوشنبه 26 دی1390ساعت 13:41 توسط nooshi| |
گذشته ای که حالمان را گرفته است
آینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم
و حالی که حالمان را به هم میزند

چه زندگی شیرینی ...
نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت 12:58 توسط nooshi| |
مطمئن باش ، برو …

ضربه ات کاري بود ، بي وفايي کردي..دل من سخت شکست …

و چه زشت به من و سادگيم خنديدي

به من و عشقي پاک ، که پر از ياد تو بود …

و به اين قلب يتيم

که خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود …

تو برو تا راحت تر

تکه هاي دل خود را آرام سر هم بند زنم.


برچسب‌ها: هرگز با احساساتي که از اولين برخورد نسبت به کسي پي
نوشته شده در جمعه 23 دی1390ساعت 12:54 توسط nooshi| |
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد:

چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟

چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بيرنگ است؟

اما افسوس که هيچ کس نبود ...

هميشه من بودم و تنهايي پر از خاطره ...

آري با تو هستم ...!

با تويي که از کنارم گذشتي...

و حتي يک بار هم نپرسيدي،

چرا چشمهايم هميشه باراني است...!!
نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 13:42 توسط nooshi| |
دلم گرفته از آدمایی که قلب ندارن به جای قلب یه سنگه دلم گرفته چرا قسمت من تنهایی چرا به هرکی میرسم میره و تنهام میزار تو هم برو این بار فکرنکن بارفتن من میمیرم نه میمونم و زندگی میکنم تا ثانیه ثانیه خوشبختی من و ببینی و  منم هرلحظه حسرت خوردناتو ببینم که بگی ای کاش.....برو ببینم بد من کسی نازتو میخره بد من کسی بهت عشق و میده برو که منم رفتم واسه همیشه درقلبم و به روت بستم تو بمون و تنهاییت فکر نکن بدرفتنت تنهای تنها میشم نه گلم دیگه نه دوستت دارم نه به داشتنت افتخار میکنم خداحافظ واسه همیشه بدون درقلبم و به روی کسی وامیکنم که لیاقت عشق منو داشته باشه نه یکی مثل تو که حتی لیاقت زندگی نداره
برچسب‌ها: میروم تو بمان و تنهایی
نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 13:26 توسط nooshi| |
اي دلم زهر جدايي را بخور

چوب عمري بي وفايي را بخور

اي دلم ديدي که ماتت کرد و رفت

خنده اي بر خاطراتت کرد و رفت

من که گفتم اين بهار افسردني است

من که گفتم اين پرستو رفتني است

آه عجب کاري بدستم داد دل

هم شکست و هم شکستم داد دل . . .

نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 13:24 توسط nooshi| |
منم ان دختر تنها و بي کس
منم ان دختر دل گرفته
منم ان دختر عاشق
همان دختري که ديشب روي پشت بام گريه مي کرد،
همان دختري که همدمش شمعهايش بودند،
همان دختري که نگاهش پر از عشق بود اما افسوس که عشق در اين دنيا فراموش شده.
منم ان دختري که چشمانش هميشه تر بود.
منم ان دختري که به همه چيز با ديد عشق و احساس نگاه ميکرد اما مسخره کردند او را.
همان دختري که دلش گرفته بود از ادمهايي که فقط مي دوند و عجله دارند.
همان دختري که هر شب گوشه ي اتاقش شمع روشن ميکرد و غصه هايش راگريه ميکرد
.اما...
حتي يک نفر هم گريه هايش را نديده.
هميشه اورا خندان ديدند.
پشت اين لبخند چه غم هايي پنهان است
.هيچکس راز دلش را هنوز کشف نکرده
.منم ان دختره بي ستاره...


برچسب‌ها: سه شنبه1390, 10, 20
نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390ساعت 13:16 توسط nooshi| |
صدای تیک تیک ساعت ...

تند تند شدن تپش قلبم...

نگاههای یخ زده ام ...

سردی دستانم...

خبر میدهد از ...

نزدیک شدن قرار شوم امشبم...

بازهم

بغضهایم را

میخورم..امروز سیر ام

به من سکوت تعارف نکنید...


برچسب‌ها: انقدر از تو دور میشوم, که حتی نامم را هم باد ببرد از ذهنت
نوشته شده در سه شنبه 13 دی1390ساعت 18:45 توسط nooshi| |
گاهی وقتا توی رابطه ها نیازی نیست طرفت بهت بگه برو
همین که روزها بگذره و یادی ازت نکنه
همین که نپرسه چه جوری روزا رو به شب میرسونی
همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه
همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه
و همین که حضور دیگران توی زندگیش پر رنگ تر از بودن تو باشه
هزار بار سنگین تر از کلمه ی "برو" واست معنا پیدا میکنه
پس برو
قبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی، بشی !!!

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 12:17 توسط nooshi| |
عاشق اون لحظه ی ام که حواست به منه ولی خودتو می زنی به اون راه

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 11:40 توسط nooshi| |
نبض اشك هايم سريع شده؛
بي امان با سكوتم فرياد مي زنم
مرا به وادي تنهاييت ببر؛
تا دوباره در ميان ان همه، شقايق روييده از تو
مبهوت شوم؛
مست شوم؛
تا شايد اين بار نيز يادت ارامم كند؛

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 11:26 توسط nooshi| |
باران كه ميبارد...
دلم برايت تنگ تر ميشود...
راه ميافتم....

بدون چتر....
من بغض ميكنم....
آسمان گريه...!!

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 11:23 توسط nooshi| |
گذشته ای که حالمان را گرفته است
آینده ای که حالی برای رسیدنش نداریم
و حالی که حالمان را به هم میزند

چه زندگی شیرینی ...

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 11:22 توسط nooshi| |
می خواستم برایم وقت بگذاری .....
برایم انرژی بگذاری ....
می خواستم به من عشق بوردی .....
می خواستم با تو تنها نباشم ...
می خواستم دوستت داشته باشم و دوستم داشته باشی ....
می خواستم کنارم باشی و ببینمت ....
اما ....
نه تنها نبودی ، که به جرم همین خواسته هایم رفتی !
شاید تو فقط سرگرمی می خواستی برای وقتهای بیکاری !
نمی دانم من پر توقع بودم یا تو فاحشه ی مغزی؟!!!!

نوشته شده در دوشنبه 12 دی1390ساعت 11:19 توسط nooshi| |